خرید بک لینک

میگفت برو بگو دوسِت دارم. همین که بگیش قشنگه اصن. گفتم ببینم چی میشه حالا. گفت منم هی گفتم ببینم چی میشه حالا، الان دیگه نه برای کسی مهمم و نه کسی برام مهمه. گفتنش که هیچی، دیگه خودِ عاشق شدنم بلد نیستم. گفت پدرم دراومد بس که نگفتم و صبر کردم. گفتم نمیاد بهت. اینجوری نبودی که، عاشق شدن بلد بودی، خوبم بلد بودی. گفت آره نمیاومد، یه سال و خورده ای میشه که به تنم نشسته این لباس ناجور. گفتم حالا یه سال و خورده ای بین اون همه سال؟ حسابه اصن؟ مث قبل شو خب. گفت هیژده سالگی و قبلش با بیست سالگی و بعدش خیلی فرق داره.

برچسب: نویسنده: نیکان اکبری تاريخ: چهارشنبه 5 آبان 1395 ساعت: 16:14

صفحه بندی