
خب اگه بخام عشقو از دیدگاه خودم برات توصیف کنم، اینجوریه که وقتی اطرافشی، یا داری میخندی یا حداقل لبخند میزنی، و حتا گاهی خودتو بی تفاوت بهش نشون میدی، وقتی اطرافش نیستی تو خیابون دنبالش میگردی، تو خابات، تو گوشیت، به خودت میای که داری تکیه کلاماشو با خودت تکرار میکنی، همه آهنگا یادت میندازنش، و همهی مردمی که ذرهای حس خوب داری بهشون، وقتایی که خودتو بی دفاع و تنها میبینی فک کردن بهش حالتو خوب میکنه، دلت جوری براش تنگ میشه که یه روز ندیدنش برات حقیقتن مث یه سال ندیدن آدمای دیگه میگذره، و به خاطر نداشتنش گریه میکنی، به خاطر لحظاتی که به اندازه کافی خوب نبودی از خودت متنفر میشی، بیخیالش میشی، باز میبینیش و میخندی و خودتو بی تفاوت نشون میدی و این چرخه تکرار میشه. نقطه قطعشم ندیدنشه. هرچند ندیدن...
ادامه مطلب
- و تو تنها یا حداقل اولین آدمی هستی که وقتی دلگرفتهگی بهم فشار میآره دلم میخاد باهاش حرف بزنم - شاید خودت فهمیده باشی منم خیلی شدید دلم گرفتهس این وقتا! واسه تو فایدهای داره؟ - بلی بلی! کاملن احساس امنیت میکنم. اگه واسه تو تاثیری نداره به همین فک کن که چه آرامشی واسه من میسازی، همینم خوبه دیگه! - دیوونه به نظرت اگه چیزی تاثیر نداشته باشه آدم تکرارش میکنه؟! - تو خوبی، تو ماهی، فدات بشم الاهی - تو ماهتری،تو ماهی.. ماه، ماه نقرهای کامل! ...
ادامه مطلب
لباسای زمستونیم تلنبار شدن رو جعبه حصیریای که عادت کردیم صداش کنیم "صندوقچه" از اول؛ جمعشون نمیکنم چون لباسای زمستونی خیلی جا میگیرن و هرچند طبیعتن به یه جایی تعلق داشتهن قبل از این زمستون/پاییز، ولی وقتی از جاشون بیرون بیان واقعن دیگه انگار نمیشه جاشون داد هیچ جایی، مگه آخر زمستون اونم به اجبار. اون شلوار و سویشرت سبز دیوونهای که اون موقعی که بهم دادنشون فک میکردم رنگشون غیرقابلتحمله ولی بعدها خودمو در حالی پیدا کردم که عاشق این رنگ شدهبودم و اسم گذاشتم براش و همه اطرافیانمو وادار کردم که با این اسم به رسمیت بشناسنش هم، هست بین لباسا. همون که تو اردوی رشت سال هشتاد و نه بهمون دادن و شماره پیراهن هر کدوممونو نوشتن رو اتیکت پشت لباس که قاطی نکنیم لباسامونو باهم. همون اردوی رقتانگیز که منو یه...
ادامه مطلب
عکس آقای بِیرو گذاشتهم بکگراند که از تو آیینه نگام کنه هر بار، انگار داره میگهI used to recognize myself,it's fuy how reflections changeو وقتی بیشتر خیره میشم بهش میگه *Come on, let it go،ولی، ولی معلوم تر از این وجود نداره کهI’m never letting it go. ورساچه و ایفوریا رو باهم قاطی کردهم و سارا میگه "یه بوی آشنا میدی که اسمشو نمیدونم". میخزم زیر پتوش و توی لحظات گنگ و عجیب قبل از خاب/بین خاب و بیداری، بارقه های نور خورشیدو میبینم از پنجرههای پرده کنار زدهش. اشک میآد از گوشه چشم راستم و خاب خانم ظاهری رو میبینم، معلم علوم کلاس اول راهنمایی. پیر ولی زیباتر شده و توی یه جاده عربض منتهی به بیایون، ازم میخاد وقتی همه اومدن خبرش کنم. میگم باشه و میرم انار نذری پخش کنم خونه همسایهها. امیرحسین کتاب آی...
ادامه مطلب
هوا سرده. هوا سرده و توتفرنگیا رو گذاشتهم توی فریزر که باهاشون شیرتوتفرنگی درست کنم. هوا سرده و دلم نمیآد بعدِ نُه ساعت سرِپا بودن و راه رفتن و حرف زدن و کوله روی دوش جابهجا کردن، حالا که میتونم انگشتای پاهامو بالاخره حس کنم، جوراب بافتنی پام کنم که پاهام شبیه دوتا تیکه یخ نباشن. دلم نمیآد حالا که میتونم شلوارک بپوشم، شلوارک نپوشم. ترجیح میدم پاهام از بالای زانو تا آخر، شبیه دوتا تیکه یخ باشن ولی هوا بخوره به پوست طفلکیشون. هر روزِ هر روز، کمبود خاب دارم و حالاحالاها وقت نمیشه که جبرانش کنم؛ کمبود خاب دارم و دلم نمیآد هر شب ف...
ادامه مطلب
آسمون که گرگ و میش شد تو نبودی، ندیدیش. دیدی؟ نه. یه گربه سر صپی داشت توی آشغالا دنبال غذا میگشت. ما داد میزدیم ایلوژن اند دریم، تو نمیشنیدی. بعد منو که سوار اتوبوس شدم دیدی؟ ندیدی. روبهروم وایستادهبودی، دیوانهوار دست تکون دادن من از پشت شیشه اتوبوسو ندیدی. اون سربازا، گاریا، نور قرمز و نارنجی ماشینا رو تو اون هوای گرگ و میش ندیدی. بعد چراغا رو خاموش کردن، خورشید کِی طلوع کرد؟ منم ندیدم دیگه. تاریک بود. رفته بودیم. +موسیقی متن ...
ادامه مطلب
گفتم تو زینبی؟ گفت آره از کجا میدونستی؟ گفتم از قیافهت معلومه آخه! انگشتشو گذاشت روی پیشونیش گفت نه میخام این خالمو بردارم! چیکار میکنن با بچه چار پنج ساله که فک میکنه خال پیشونیش یه اشکاله که باید حذف بشه؟ فک میکنه وقتی بهش میگن "از قیافهت معلومه" یعنی "خال روی پیشونیت خیلی تابلوئه و بدون اون بهتری"؟! ...
ادامه مطلب
من یه اصل تو زندگیم دارم مبنی بر اینکه ناراحتیهامو با هیچکس شریک نشم؛ این یکی از قدیمیترین اصولمه و از وقتی که شروع به "اصول داشتن" کردم تو زندگیم، بهش معتقد بودم. شما اگه از شیش هفت سال پیش منو میخوندید و یه حافظهی شگفت انگیزم داشتید شاید یادتون بود که قبلنم به این قضیه اشاره کرده بودم. یه اصل دیگه که اخیرن به اصولم اضافه شده اینه که شما اگه دلایلی برای خوشحالی تو زندگیتون دارین و در حال حاضر دلیل خاصی هم برای ناراحتی ندارین، نسبت به اونایی که ناراحتن مسئولین و باید هرجوری میتونین از ناراحتیشون کم کنین؛ این کاملن مثل قضیه قرار د...
ادامه مطلب